با عضویت در گروه تهرانیها جدید ترین ها را(آهنگ روز,عکس روز,فال روز,اخبار داغ
سینما,مصاحبه ها,حوادث,حاشیه ها و......)را در ایمیل خود رایگان دریافت کنید.




غضنفر تو مسابقه بیست سوالی شرکت میکنه، قبلش بهش میگن جواب بیسکویته. ولی
تو همون اول نگو! اولش یه چند تا سوال کن که ضایع نشه. غضنفر میگه باشه و میره تو
مسابقه، میپرسه: آقا، یک کویته؟! یارو میگه: نه.میگه: دوکویته؟ همینجوری میگه تا
میرسه به نوزده کویت! یارو میگه: من یه راهنمایی بهتون میکنم، با چایی هم میخورنش
غضنفر میگه: آاااهان پس بگو، قنده؟

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم
که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم دختر لبخندی زد و گفت:ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر
خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من
بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم
نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آروم گریه کرد و دیگه چیزی نفهمید...
چشماش رو باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت:
نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این
نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون نامه
نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من تو قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش
که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم
تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.
(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت
چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم...

مادر
مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یک روز، یک دعوت نامه ای اومد در خونه من تو سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور
کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
سر پیری و ......
یه مرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ
دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش میپرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:هیچوقت به این
خوبی نبودم
تازگیا با یه دختر 18 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش
میرسه نظرت چیه دکتر؟ دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب بذار یه داستان برات
تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقتــــ تابستونا
رو برای شکار کردن از دست نمیده.
یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشتـــــه اشتباهی چترش رو به جای
تفنگش بر میداره و میره توی جنگل.
همینطور که میرفته جلو یهــــــو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد بـه
طرفش شکارچی چتــر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و بنگ! پلنگ کشته
میشه و میافته روی زمین پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ
رو با تیر زده! دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقامنظور منم همین بود

خسته شدم
ای با توام که بی خبر دلو سپردی به سفر
منو گذاشتی با دلم بی یه نشونی دربدر
من با توام رفتی کجا آهای غریب آشنا
چه ساده از من تو بریدی بستی دلو به جاده ها
خسته شدم از ای به بعد اسمتو من نمیبرم
میخوای بسا میخوای نیا نازتو من نمیخرم
خسته شدم از این به بعد اسمتو من نمیبرم
میخوای بیا میخوای نیا نازتو من نمیخرم
انگار نه انگار که یه روز خاطره هامون یکی بود
قولو قرارمون یکی حالو هوامون یکی بود
هنوز گلای خشک تو رو تاخچه اتاقمه
عطر حضور تو ولی تو لحظه های من کمه
تو نیستیو صدات هنوز مرهم زخمای منه
ترانه نگاه تو مونس شبهای منه
خسته شدم.....
ادامه مطلب...
به غضنفر میگن فامیلی دکترت چیه ؟
میگه : ترابی
میگن اسمش چیه ؟
میگه : فیزیو
غضنفر داشته از کنار یک چاه رد میشده میبینه یکی از ته چاه داد میکشه کمک کنید,ترو
خدا کمک کنید...غضنفر به توی چاه جواب میده اخه احمق جان ته چاه جای گدایی کردنه؟
یارو بچش نمیخوابیده، بهش ژل میزنه
پرایده داشته از بغل فلکس قورباغه ایه رد میشده، ازش میپرسه: داداش، چشمات چرا
زده از حدقه بیرون؟!
فلکسه میگه: اگه موتور تورم درمیاوردن میچپوندن به ما ، چشمات میزد از حدقه بیرون!!!
><(((;>
o
O
o
O ><(((;>
o
O
o
O <;)))><
O
عمیق ترین دریاها رو شنا کردم تا بهت بگم: چه کار می کنی؟ خوب هستی؟
در سلامتی کامل به سر می بری؟ هو؟
یه پسر و دختر با هم میرن تو زیرزمین
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
تو کجا می ری فضول؟
یه تهرانی برای یه آبادانی داشت لاف میزد و میگفت: من یک سگ دارم وقتی میخواد بیاد
تو خونه در میزنه! آبادانیه: مگه سگت کلید نداره ؟
غضنفر میمیره میره اون دنیا، ازش میپرسن چی شد مردی؟ میگه داشتم شیر
میخوردم ! میگن: شیرش فاسد بود؟ میگه نه بابا، گاوه یهو نشست
دختر و پسره داشتن با هم قایم باشک بازی میکردند ،
دختره به پسره میگه تو چشم بگذار اونوقت من میرم قایم میشم
اگه تونستی منو پیدا کنی بغلم کن و بوسم کن ،
اگه هم نتونستی منو پیدا کنی من زیر راه پله قایم شدم !

یگانه فرزند شهید است
این روزها در فضای موسیقی پاپ کمتر کسی است که درباره محسن یگانه حرف نزند.
یگانه با اینکه سرگرم آماده کردن اولین کاست مجاز خودش است، از بسیاری خوانندهها
که به اندازه انگشتان یک دست آلبوم در بازار دارند، محبوبتر شده و خیلیها منتظر
شنیدن کارهای جدیدش هستند.
از آنجا که محسن طی یک سال اخیر بیسروصدا جلو آمده، شایعات زیادی دربارهاش به
گوش میرسد و در عوض بسیاری از حقایق زندگیاش مخفی مانده است. با هم هفت
پرده از زوایای مختلف زندگی، کار، هنر، شخصیت و آینده محسن یگانه را مرور میکنیم،
مطمئن هستیم این هفت نکته را هرگز نه خوانده و نه شنیدهاید. این شما و این نکات
جالب از محسن یگانه.
● متولد اردیبهشت سال ۶۴
اگر بخواهیم سن و سال محسن یگانه را از روی غذای ترانههائی که میسراید و پختگی
آهنگها و ملودیهائی که میسازد حدس بزنیم، بدون دیدن چهره این خواننده محبوب
تصور میکنیم یگانه باید لااقل در مرز ۳۰ سالگی باشد اما این خواننده خوشصدا هنوز
۲۲ ساله هم نشده و همین که در سن و سال پائین آثار پرمغزی را میسازد، نشان
میدهد خواننده مستعدی است و به درستی توانسته استعدادهای خود را در مسیر
پیشرفت قرار دهد. محسن یگانه متولد ۲۳/۲/۱۳۶۴ است. او که در شهرستان گنبد متولد
شده، میگوید مثل اغلب متولدین اردیبهشت آدمی احساساتی است. به شما توصیه
میکنیم تاریخ تولد یگانه را به خاطر بسپارید چرا که به زودی ۲۳ اردیبهشت یکی از
روزهای ماندگار خواهد شد؛ روز تولد یک ستاره پاپ
● فرزند یک شهید بسیجی
محسن یگانه زیاد دوست ندارد درباره پدر شهیدش صحبت کند چرا که میترسد عدهای
به اشتباه فکر کنند او دنبال بهرهبردرای از موفقیت ”پدر هیمشه زنده در یاد“ خودش
است. یگانه که زیاد اهل مصاحبه نیست، حتی در صحبتهای خصوصی با دوستانش
هم فرزند شهید بودن خود را مخفی میکند اما به هر حال محسن فرزند یک شهید
بسیجی است. شهیدی که زمان دفاع مقدس، جذب نیروهای بسیج شد و داوطلبانه به
جبهههای حق علیه باطل رفت تا کنار همسنگرانش حافظ این مملکت مقدس باشد.
یگانه میگوید: ”میخواهم طوری در موسیقی فعالیت کنم که روح پدر بزرگوارم از من
راضی باشد“. جالب است بدانید وقتی به یگانه پیشنهاد شد به لسآنجلس برود، جواب
داد: ”مملکتی که پدرم در راهش شهید شد را ترک نمیکنم“.
● اهل موسیقی در محیط دانشگاهی و پزشکی
محسن یگانه در حالی به موسیقی روی آورده و آهنگساز و ترانهسرا و خواننده پاپ شده
که در خانوادهاش هیچگونه گرایشی به موسیقی وجود ندارد. او که در دوران کودکی و
نوجوانی گرایش شدیدی به نمایش و کارهای هنری داشته، بعدها جذب موسیقی
میشود بدون آنکه مشوقی در خانواده داشته باشد. البته حالا دیگر او موفق شده
رضایت خانوادهاش را جلب کند. مادر محسن استاد دانشگاه است و خواهران بزرگش هم
پزشک و دندانپزشک هستند. در چنین خانوادهای طبیعی است خود محسن هم علاوه
بر کار موسیقی، دنبال تحصیل در دانشگاه باشد. محسن یگانه دانشجوی مهندسی
صنایع است و با اینکه این اواخر به شدت سرش در دنیای موسیقی گرم شده، قصد ترک
تحصیل ندارد و نمیخواهد تحصیلات دانشگاهی را نیمهکاره رها کند.
● چراغعلی مدیر برنامههای یگانه است
خیلی از جوانان بااستعداد در عرصه موسیقی و هنر به این دلیل که مشاور خوبی
نداشتند و راه درست پیشرفت را پدا نکردند، خیلی زود از خاطرهها محو شدند. یگانه
برای آنکه پدیدهای نباشد که زود ناپدید میشود، یک مدیر برنامه حرفهای برای خودش
انتخاب کرده به نام علی چراغعلی. یگانه میگوید در دنیای موسیقی آدم سالم،
حرفهای و خوشفکر مثل چراغعلی کم پیدا میشود. چراغعلی به لطف تجاربی که در
عرصه هنر دارد، این روزها در حال برنامهریزی برای آلبوم مجاز یگانه و همچنین برگزاری
کنسرتهای داخلی و خارجی ین خواننده محبوب است. با تلاش چراغعلی جلوی
سوءاستفادههائی که تا به حال عدهای از اسم و آثار یگانه میکردند، گرفته شده است.
چراغعلی به فکر رو کردن پدیدههائی دیگر در عرصه موسیقی است، جوانانی مثل
رهامبخشیان.
● چشمهای خیس من، بهار ۸۶ در بازار
محسن یگانه با آلبوم با آلبوم ”سال کیسه“ که بهطور غیرمجاز به بازار آمد و خیلی زود
ترانههایش بر سر زبانها معروف شد، شهرت یافت. یگانه اصلاً دوست نداشت وارد بازار
غیرمجاز شود اما وقتی چند اثر او به سرقت رفت و یگانه متوجه شد عدهای در حال
سوءاستفاده هستند و میخواهند کارها او را به اسم خودشان به مردم عرضه کنند،
ناچار شد خیلی فوری کارهایش را جمع و جور کند و در آلبوم سال کبیسه به بازار
بفرستد. یگانه این بار قصد ورود به بازار مجاز پاپ را دارد و با کمک مدیر برنامههایش در
حال گرفتن مجوز است و خوشبختانه در این راه موفق بوده و میتوان امیدوار بود اولین
آلبوم مجاز این آهنگساز خوشذوق و خواننده خوشصدا، بهار ۸۶ در بازار باشد. نام آلبوم
جدید محسن یگانه به احتمال فراوان ”چشمهای خیس من“ خواهد بود.
بیوگرافی محسن یگانه از زبان خودش:
به نام او...
من محسن یگانه هستم.متولد ۲۳/۲/۱۳۶۴ هستم.کار موسیقی رو به صورت حرفه ای از
سال 79 با نواختن گیتار شروع کردم.اما در همون ابتدای کار وقتی با سختی های این
کار روبرو شدم برای مدتی قصد داشتم به کلی موسیقی رو ادامه ندم.
اما مایوس نشدم و از اون به بعد کار رو جدی دنبال کردم و خیلی زود تر از اون چیزی که
فکرشو می کردم نواختن گیتار رو به صورت حرفه ای فرا گرفتم و 2 سال بعد کیبورد رو هم
شروع کردم تا امروز که قطعات گیتار آلبوم محسن چاوشی رو اجرا کردم.اما آهنگسازی رو
که به نظر خودم بهترین شاخه ی موسیقیه از 2 سال پیش به صورت جدی شروع کردم.تا
امروز که برای دیگر خواننده ها هم آهنگ می سازم و شعر میگم.
از جمله محسن چاوشی (تراک آهای خبر نداری) .حامد هاکان(چون آلبوم ایشون هنوز
به بازار نیومده ترجیح میدم نگم)و فرزاد باقری که به زودی آلبومش به بازار میاد...
اما طی این دو سال حدود 30 تا شعر گفتم و حدود 40 آهنگ که هر کدوم برای من تک تک
ارزش چند بار گوش کردن رو داره ساختم. اما آشنایی من با محسن چاوشی منو به
سطح کاری بالایی رسوند و از اون به بعد قدرت آهنگهام بیشتر و بیشتر شد که جاداره از
محسن تشکر کنم.

از خونه شون تو یکی از محلههای غرب تهران میاد بیرون، روز خیلی خوبیه… یه شلوار
جین و یه تی شرت اسپرت پوشیده و اصلاح کرده و با موهای مرتب، یه ادوکلن خیلی
خوش بو هم زده که میتونه شامه هر دختری رو قلقلک بده… امروز قراره زندگیش متحول
بشه و قراره غمهاش تموم بشه، قراره یه زندگی خوب و راحت رو شروع کنه، موفقیتی
که امروز تو ذهنش هست رو هیچ وقت به دست نیاورده.
به نظرش هوا امروز خیلی عالیه، یه هوای خیلی خوب، تو اواخر مرداد ماه یه همچین
هوای ملایمی بعیده…از دم خونشون 7-8 قدم میره جلوتر و بر میگرده خونشون رو نگاه
میکنه، یه مرتبه چهره مادر و پدرش میاد جلوی صورتش و یه لبخند کوچولو میزنه. دختر
همسایشون از کنارش میگذره و بهش سلام میکنه، جواب سلامشو میده و چون اصلا
حوصله پر چونگی دختر همسایه رو نداره زود خداحافظی میکنه و به راه خودش ادامه
میده. به کنار خیابون میرسه و منتظر یه ماشین میشه، یه ماشین نگه میداره واونم جلو
سوار میشه، عقب یه دختر و پسر جوون نشستن و زیر گوش هم دیگه دارن نجوا میکنن،
خیلی شاد به نظر میرسن و انگار در کنار هم غمی ندارن… خودش هم به یاد روزهای
خوش گذشته میفته و بعد از 1-2 دقیقه از رویاهاش میاد بیرون و تو دلش میخونه:
گذشتهها گذشته، هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته. امروز نباید غمگین باشه،
چون روز آزادیه، روز شادی و مرگ غمها برای اونه.
تو مسیر چند تا دختر و پسر دیگه رو هم میبینه، ولی سعی میکنه اهمیتی نده و فقط به
فکر فردای بهتر باشه… روزها و ماههاست که برای یه همچین روزی لحظه شماری
میکنه، تقریبا 2 سال پیش هم همچین تصمیمی گرفته بود ولی اون موقع خودشو راضی
کرده بود که میشه آینده رو ساخت… حالا میخواد آینده رو برای خودش بسازه.
تو دلش به راننده جوونی که گویا 2-3 سال از خودش بزرگتره فوش میده، چون یارو خیلی
آروم میره و این طوری ممنکه دیر به سر قرار برسه، ولی در نهایت ساکت میمونه.
تو ذهنش زندگی آیندش رو تصور میکنه و یه لحظه دلش برای اون زندگی پر میزنه.
ماشین نگه میداره، پیاده میشه و یه نفس عمیق میکشه، از همون جا میشه جای قرار
رو دید و ساختمونی که میتونه برای اون اسطوره نجات باشه رو میبینه… آروم آروم حرکت
میکنه، نمیدونه چرا امروز همه دخترها با یه نگاه خاصی بهش نگاه میکنن اونم اهمیت
نمیده وفقط به قرارش فکر میکنه…عقربههای ساعت 2-3 دقیقه از ساعت 6 عصر گذشته
و الان اوج شلوغی تو منطقهای هست که تقریبا به مرکز خریدی با 7-8-10 تا پاساژ تو
منطقه غربی تهران تبدیل شده…
همون طور که داره حرکت میکنه، احساس میکنه که قدماش دارن سبک میشن و حالا
انرژی کمتری برای حرکت لازم داره، یه دفعه به یادش میفته که بهتر بود از دوستاش
خداحافظی میکرد و با خودش فکر میکنه که بره تو یه کافی نت و چند تا Offline بذاره،
ولی بلافاصله پشیمون میشه.
به راحش ادامه میده و هنوز هم نگاههای داغ دخترهایی که از کنارش میگذرن، رو
صورتش سنگینی میکنه… ولی این اولین باری نیست که این نگاهها رو دیده و تو این
مدت دیگه این نگاهها براش عادی شده.
تو مسیرش به یاد خیلی چیزا میفته، به یاد دوستانش، به یاد کسانی که راست و دروغ
بهش گفتن که دوستش دارن و به یاد خاطراتش… همه اون خاطرات مثل ابری میان و از
کنارش رد میشن و اونم سعی میکنه توجهی نکنه.
یه ساختمون 10-12 طبقه، که پوششی از آلمینیم و شیشه با معماری سه بعدی و
مکانی عالی اونو به پاتوقی برای جوونا تبدیل کرده… به حسن انتخاب خودش تبریک
میگه و تو دلش احساس خوبی بهش دست میده، از درب الکترونیکی ساخنمون عبور
میکنه و به داخل میره، دستگاههای تهویه مدرن و قوی ساختمون هوای خیلی مطبوعی
رو در داخل به وجود آوردن… میره و سوار آسانسور میشه و به طبقه آخر ساختمون
میره… درب آسانسور باز میشه و وقتی میخواد از آسانسور پا به طبقه آخر بذاره
احساس میکنه دو تا چشم آشنا داره نگاش میکنه، اطراف رو نگاه میکنه و هیچ کس رو
نمیبینه.
از پنجرههای ساختمون به بیرون نگاه میکنه و از این فاصله آدمها رو خیلی کوچیک و حقیر
میبینه، حقارتی که برای اولین بار در وجود آدمی میبینه… سعی میکنه این مسئله رو
فراموش کنه و فقط به فکر قرارش باشه، قرارش راس ساعت 6:30 هستش و الان ساعت
6:20 هستش. مثل همیشه زود به سر قرارش رسیده و باید چند لحظهای منتظر بشه تا
این عقربههای تنبل حرکت کنن، برای اولین بار تو زندگیش احساس میکنه نمیخواد زمان
قرار برسه و احساس میکنه بر خلاف گذشته دوست نداره طرفش به موقع و یا زودتر سر
قرار بیاد، ولی اومدن طرفش سر قرار دیگه دست اون نیست… البته میدونه که مسیری
که اون میخواد از اونجا بیاد اصلا ترافیک نداره و 100% سر ساعت مشخص میرسه سر
قرار.
تو این مدت ده دقیقه فکر و خیال میکنه، یه دفعه از رویاهاش میاد بیرون و به ساعتش
نگاه میکنه، ساعت دقیقا 6:29:30 هست و فقط 30 ثانیه مونده که موقع قرار برسه، به
خودش نگاهی میکنه، نمیخواد تیپش بد باشه و دوست داره خیلی مرتب باشه. اضطراب
میخواد تو قلبش نفوذ کنه، ولی بهش اجازه نمیده…قلبش دیگه پر شده و جایی برای
اضطراب باقی نمونده.
عقربه ثانیه شمار با ناز و عشوه میره رو 12 و حالا دیگه دقیقا ساعت 6:30 هستش.
همون لحظه طرفش رو میبینه که داره با یه لبخند به طرف اون میاد، اونم چون یه کم
عجله داره، با یه شیرجه سعی میکنه خودشو زودتر به اون برسونه و اونو در آغوش
بگیره، همون طوری که داره شیرجه میزنه، به یاد گذشتهها میفته… میدونه که زمان
زیادی نداره و با توجه به قوانین مطلق فیزیک این ارتفاع 20-30 متری رو در زمان خیلی
کمی طی میکنه… تو همون زمان کم یه یاد عشقش میفته و بعدش هم صورت پدر و
مادرش میاد جلوش و خوشحاله که چهره پدر و مادرش رو دوباره میبینه، یه لحظه به یاد
حرفهای پدرش میفته و تو ذهن خودش، یه دادگاه تشکیل میده و خودشو به خاطر این
کارش و قبول نشدن تو کنکور محاکمه میکنه ولی خودش خوب میدونه که دلیل این
تصمیمش کنکور نبوده و نیست…
احساس میکنه همه اون پایین دارن نگاش میکن و منتظرن که اون سقوط کنه، یه لحظه
به پایین نگاه میکنه و احساس لذت میکنه… به خودش میگه که دیگه غم و غصه تموم
شد و هیچ کسی نمیتونه دل منو بشکنه… با اینکه تو فصل گرما قرار داره، به خاطر
سرعت زیادش یه باد ملایم و مطبوعی به صورتش میخوره و گونههاش رو نوازش میده…
دوباره به پایین و جایی که طرفش اونجا منتظره تا اونو در آغوش بکشه، نگاه میکنه و
حدس میزنه که از اون بالا، تا به اینجا مثل یک عمر براش گذشته،دلش میخواد برگرده به
یک دقیقه پیش ولی دیگه نمیشه محکم میخوره به زمین و دیگه نه چیزی احساس
میکنه و نه چیزی میشنوه…

به فرموده امام باقر(ع):
۵٠ نفر از ٣١٣ یار امام زمان(عج) از زنان هستند
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه ی بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و
کشیش زیرچشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت
مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار…
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل
میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، دستش رو رو با پای راهبه تماس میده…
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار…
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه روبه مقصدش می رسونه…
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس
۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری
کن… کارخود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

یادت باشه
امروزو یادت باشه این لحظه غمگینو این بغض نفس گیرو این سکوت سنگینو
امروزو یادت باشه این حال پریشونو این لرزش دستامو این چشمای گریونو
حالا که ازم سیری امروزو یادت باشه
حالا که داری میری امروزو یادت باشه
امروز که خوشحالی میخندیو رد میشی چشماتو روی اشکام میبندیو رد میشی
امروزو یادت باشه یادت باشه حرفامو
یادت باشه من بی تو هر ثانیه تنهامو
چشم براهتم هر روز تا وقتیکه بر گردی امروزو یادت باشه امروز خطا کردی
امروز که خوشحالی میخندیو رد میشی
چشماتو روی اشکام میبندیو رد میشی
امروزو یادت باشه یادت باشه حرفامو
یادت باشه من بی تو هر ثانیه تنهامو
حالا که ازم سیری....
ادامه مطلب...
به یارو می گن با وطن جمله بساز میگه : من دیروز سر و تنم را شستم
میگن :
خره وطن با طی دسته داره میگه : اتفاقا ً منم با طی دسته دار خودم رو شستم
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان بنزین نداره سکته کرده
یک روز سه تا خالیبند واسه هم خالی می بستند. اولی میگه: ما یه کوه کنار خونه مون
داریم که هر وقت می گیم جاسم، دو سه بار میگه جاسم.... جاسم.... جاسم.... دومی
میگه: این که چیزی نیست، ما یه کوه داریم کنار خونه مون که هر وقت می گیم جاسم،
میگه: کدوم جاسم
سومی زل زده بوده به آسمون هیچی نمیگفته
میپرسن:تو چرا چیزی نمیگی
میگه: تا حالا دیدین خدا حرف بزنه؟؟
به عربه میگن: در رو ببند هوای بیرون سرده میگه: مثلا اگر من در رو ببندم هوای بیرون
گرم میشه؟
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن
منطقه دارد.
جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشهای بر آن وارد نشده بود و
همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیدهاند. مرد
جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.
ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد
جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام میتپید اما پر از
زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکههایی جایگزین آن شده بود و آنها به
راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشههایی دندانه دندانه
درآن دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکهای آن را
پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود میگفتند که چطور او ادعا
میکند که زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی میکنی؛ قلب خود را با قلب من
مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .
پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلب خود را با
قلب تو عوض نمیکنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادهام،
من بخشی از قلبم را جدا کردهام و به او بخشیدهام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را
به من داده است که به جای آن تکهی بخشیده شده قرار دادهام؛ اما چون این دو عین
هم نبودهاند گوشههایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یادآور
عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیدهام اما
آنها چیزی از قلبشان را به من ندادهاند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه
دردآور هستند اما یادآور عشقی هستند که داشتهام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند
و این شیارهای عمیق را با قطعهای که من در انتظارش بودهام پرکنند، پس حالا میبینی
که زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونههایش سرازیر میشد به
سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بیرون آورد و با دستهای لرزان به
پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشهای از قلبش جای داد و بخشی از قلب
پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از
قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود...
مادر...
مادرم رفت...مادرم رفت....
بی خدا همه کسم رفت......
مادرم تاج سرم رفت ای خداتنها کسم رفت
کجا بردیش چرا بردیش ای خدا به کی سپردیش
منو هم ببر یا زود باش از تو میخوام مادرم رفت
تو چجور خدایی هستی همه راهمو تو بستی
قلبمو شکستی... مادرم رفت.... مادرم رفت...
----------------------------------------------------------------------
از خدا میخوام...
از خدا میخوام من بدون توزنده نباشم برم بمیرم
از این شبای سیاه رها شم عشق من تویی من با تو باشم
از خدا میخوام اگر نباشی منم نباشم بدون که بی تو زندگی سخته
خودت میدونی من نمیتونم که زنده باشم
نرو از پیشم بمون تو با من این شعر عشقو بخون تو با من
نذار بمیرم آتیش بگیرم بگیر دستمو رها کن از غم
نرو از پیشم بمون تو با من این شعر عشقو بخون تو با من
نذار بمیرم آتیش بگیرم بگیر دستمو رها کن از غم
---------------------------------------------------------------------------------------------
سرباز....
موهام تراشیده شدن ازم خجالت نکشی دارم میام ببینمت با این لباس ارتشی
روزای سختمون گذشت دو ساله این روزو میخوام
تو تک تک ثانیه هام بوی تو میده لحظه هام
موهام تراشیده شدن ازم خجالت نکشی دارم میام ببینمت با این لباس ارتشی
روزای سختمون گذشت دو ساله این روزو میخوام
تو تک تک ثانیه هام بوی تو میده لحظه هام
چقدر شلوغه خونتون اون کیه میخنده با هات
چرا اسمتو میگه چه نسبتی داره با هات
اون کیه دست دادی باهاش حرف منو بهش نزن
چقدر عوض شدی گلم راستی چقدر میاین به هم
ادامه مطلب...

پادشاهی بود که سه پسر داشت بنام ملک محمد ، ملک ابراهیم و ملک بهمن. ملک
محمد از همه کوچکتر بود . یک درخت سیب در قصر شاهی بود که سه تا دانه سیب
داشت که پادشاه می خواست آنها را برای پسرانش عقد کند چونکه وقتی می رسیدند
سه تا دختر میشدند . وقت رسیدن سیبها بود . پادشاه دستور داد هر شب یکی از
پسرها پای درخت کشیک بدهد که کسی سیب ها را نچیند . شبی که نوبت ملک
ابراهیم ، پسر بزرگتر بود خوابش برد . صبح که بیدار شد یکی از سیب ها نبود . شب
دیگر نوبت ملک بهمن پسر میانی بود او هم شب خوابش برد ، صبح که بیدار شد سیب
دومی هم نبود . شب بعد نوبت ملک محمد پسر کوچکتر رسید . ملک محمد برای اینکه
خوابش نبرد انگشتش را برید و نمک زد . نزدیکی های صبح دید دستی در هوا پیدا شد .
تا خواست سیب را بچیند ، ملک محمد شمشیر را کشید زد به مچ دست ، ولی دست
سیب را چید وغیب شد . ملک محمد رد خونی را که از دست او ریخته بود گرفت و رفت تا
رسید سر چاهی . ولی دید کسی نیست . همان جا نشست ، صبح که شد پادشاه
خبردار شد . به پسرانش گفت :« مردم یک مرغ گم می کنند هفت تا خانه سراغش را
می روند شما برادرتان گم شده سراغش نمیروید ؟» برادرها حرکت کردند رفتند دیدند
ملک محمد لب چاهی نشسته . قرار گذاشتند پسر بزرگ وارد چاه بشود ببیند چه خبر
است ؟ ملک ابراهیم را با طنابی تو چاه کردند چند ذرعی که پایین رفت گفت :«
سوختم، پختم » کشیدنش بالا . ملک محمد گفت :« من می روم اما هر چه گفتم
سوختم پختم نکشیدم بالا » طناب را به کمر بست داخل چاه شد هر چه گفت :«
سوختم ، پختم » گوش ندادند . رفت پایین دید خون ریخته ، رد خون را گرفت رفت دید
دختری نشسته که به ماه می گوید تو درنیا که من درآمدم .
سر یک نره دیو هم روی زانوی دختر است . به دختر گفت :« تو کی هستی؟» دختر گفت
:« من همان سیبم . این دیوها سه برادرند که دوتای آنها در اتاق دیگرند خواهران من
هم پیش آنها هستند ......
دنباله داستان در ادامه......
ادامه مطلب...
اتل متل توتوله این پسره سوسوله
موهاش همیشه سیخه نگاش همیشه میخه
چت میکنه همیشه بی مخ زدن نمیشه
پول از خودش نداره باباش رو قال میذاره
دی اند جیشو میپوشه میشینه بعد یه گوشه
زنگ میزنه به دافش میبنده هی به نافش
که من دوست میدارم تاج سرم میذارم
صورت رو کردی میک آپ بیا بریم کافی شاپ
تو کافی شاپ،میخنده همش خالی میبنده
بهم میگن خدایی چقدر بابا بلا
همه رو من حریفم میذارم توی کیفم
هزارتا داف فدامن منتظر یه نامن
ولی تویی نگارم برات برنامه دارم
اگه مشکل نداری میام به خواستگاری

آفرینش
خدا میخواس بیــــــــــــــــاد بشــــینه
آدمو حـــــــــــــــوّا رو بیــــــافــــــرینــه
وقتی اومد مشغـــول کـــــارش بشه
خـواس یه فرشته دستیـــارش بشه
تو جرگه ی فرشته هـــــــــــا نگا کرد
از تـــــــو اونـــــــــا یه کـار گـر جدا کرد
گف: برو ظرفـــــــــــو پُر خاک رُس کن
آبـــم بریز یه خـــــــورده گل درُس کن
فرشته با کمـــــــــــــــــال میل پا شد
برای تعظـــــــــــــــیم یه ذره تــــا شد
بــا هیکل قشــــنگ و خـــوش قـــواره
فُــــرغــونــو ور داش بره خــــاک بیـاره
فــــــرشته هه خاکــــارو آورد نشست
هر چی تونس تو خاک رس آب بست
همـــــینه کـــــه جنس بشـــــــر خرابه
دو ســــوم کُـــــــــــــــل وجــــودش آبه
دوست خوبم بقیــه تو ادامـــــــــه......
ادامه مطلب...

علی اصغر
علی اصغر چشاتو باز کن پاشو مادر واسه من ناز کن
واسه خندت دل من تنگه چرا لبهات دیگه بی رنگه
...........چرا لبهات دیگه بی رنگه
لای لای علی اصغر لای لای گل پر پر
لای لای بخواب آروم لای لایی مادر
لای لای علی اصغر لای لای گل پر پر
لای لای بخواب آروم لای لایی مادر
علی اصغر چشاتو باز کن پاشو مادر واسه من ناز کن
واسه خندت دل من تنگه چرا لبهات دیگه بی رنگه
...........چرا لبهات دیگه بی رنگه
لای لای علی اصغر لای لای گل پر پر
لای لای بخواب آروم لای لایی مادر
لای لای علی اصغر لای لای گل پر پر
لای لای بخواب آروم لای لایی مادر
دانلود با حجم 3.74 mb

چند روز..
چند روزه به جای من اون میشه فدای تو
میمیره برای تو خیره ست تو چشای تو
من میرم ولی بدون میمونم به پای تو
میســــوزم...........
چند روزه که نیستیو موندم تو هوای تو
مونده روی قلب من زخم رد پای تو
میمیرم بدون تو قربون چشای تو
میســــوزم........
تو مثل دنیا بودی آخه واسه من نرو نذار بریم دلمو نشکن
دیگه جون ندارم میخوام بمیرم چرا پیش تو اینجوری حقیرم
تو خوشی کنارش اینو میدونم تا نفس دارم برای تو میخونم
بی قـــــرارم...........
منو تو دوس نداری مثل قدیما یکی قسمتشه بمیره تنها
برو منتظرت میمونم اینجا برو حقمه همینه کار دنیا
تو باید بری دیگه اینو میدونم نگا کن ببین دوباره نیمه جونم
بی قـــــرارم..........
چند روزه به جای من اون میشه فدای تو.........
دانلود آهنگ با حجم 3.80 mb
با توجه به سادگی و کم حجمی این بازی به اشتباه نیافتید
این بازی والیبال ساحلیه
این بازی حتی میتونه سرگرم کننده تر از بازی والیبال تیم ملی باشه!!
دو تا بازیکن تو زمینه یکی شما یکی کامپیوتر
دانلود باحجم 1.12 mb

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که
وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد.استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق
کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار
ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است!!
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست
ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست .شاگرد دیگری دستش را
بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟ استاد پاسخ داد: البته .شاگرد
ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به
سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را
بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد .شاگرد ادامه داد : استاد
تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن
نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان
تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد .در آخر مرد
جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز
می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده
میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد
وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان
را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر
خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه
آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که
وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید...
آن مرد جوان آلبرت انیشتین بود!

من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم... والدینم
خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای
بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود.
اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری
می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... یه روز خواهر نامزدم با
من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی...
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت:
اگه همین الان ۵٠٠٠٠ تومن به من بدی بعدش حاضرم با تو ................!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و
اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من
بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون
برگشتم و از خونه خارج شدم... یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم
مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون
اومدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... هیچکس بهتر از تو رو نمی
تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم... به خانواده خودت خوش اومدی!

گاو ما ما می کرد ، گوسفند بع بع می کرد ، سگ واق واق می کردو همه با هم فریاد
می زدند:
حسنک کجایی ؟؟؟
شب شده بود اما حسنک به خونه نیومده بود،حسنک مدت های زیادی بود که به خونه
نمی اومد،حسنک به شهر رفته بودو اونجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کرد.
هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زد،موهای
حسنک دیگه مثل پشم گوسفند نبود چون به موهای خود ش سشوار می زد،دیروز که
حسنک با کبری چت می کرد،کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته
کبری تصمیم گرفته بود حسنک رو رها کنه و دیگه با اون چت نکنه چون با پتروس چت
میکرد،پتروس همیشه پای کامپیوترش می نشستو چت می کرد.
پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشتش درد می کرد چون زیاد چت کرده بود،اون
نمی دونست که سد تا چند لحظه ی دیگه میشکنه، پتروس در حال چت کردن غرق
شد.
برای مراسم دفنش کبری تصمیم گرفت با قطار به اون سرزمین بره اما کوه کنار ریل
ریزش کرد
ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت،ریزعلی سردش بود و دلش نمی
خواست لباسش رو در بیاره ، ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت،قطار
به سنگ ها خورد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار همشون مردن.
اما ریزعلی بدون توجه به خونه رفت.خونه مثل همیشه سوت و کور بود.الآن چند سالی
میشه که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمون ناخونده نداره حتی مهمون خونده هم
نداره. حوصله ی مهمون رو هم نداره . اون پول نداره تا شکم مهمون ها رو سیر کنه.
اون تو خونه تخم مرغ و پنیر داره اما گوشت نداره .
کلاس بالایی داره فامیل های پولداری داره ولی آخرین بار که گوشت قرمز خرید
چوپون دروغگو بهش گوشت خر فروخت،اما اون که از چوپون دروغگو گله نداره چون دنیای
ماخیلی از این چوپونا داره به همین دلیله که دیگه تو کتاب های دبستان اون داستان
های قشنگ وجود نداره.

سلام دوستای خوبم
مرسی که تا اینجا تحملمون کردین و همراهمون شدین
انشالله همیشه کنار هم خواهیم ماند
این یه هدیه کوچیک برای شما عزیزانه
امیدوارم خوشتون بیاد
از لینک زیر میتونید وارد یه سایتی بشین که امکانات سر گرم کننده ای داره
مثلا میتونید اسمتونو بنویسید و ماشین مناسب خودتونو ببینید
ویاگل مناسب ویا ورزش مناسب و......50 تای دیگه
خوش بگذره
بهترین و خاطره انگیز ترین کارتون برای اکثر افراد مسلما تام و جریه
بی شک بازیه تام و جری هم باید جالب باشه
وبسایت تک پر این بازی خوبو براتون آماده کرده
این بازی یه بازی فلشه که گرافیکش واقعا خوبه
سه بعدیه
کاملا شبیه کارتونشه
ولی کیفیتش خیلی بهتر از کارتونیشه
بازی دو طرفه هم هست(یعنی هم میتونید تام باشید هم جری)
حجمش هم کمه 1.3 mb
دانلود در ادامه...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
سلامی دوباره به دوستای همیشگیه خودم انشاء الله خوبینو سرحال
این کتاب یه کتاب فوق العاده تاثیر گذار بوده رو اون کسایی که خوندنش
البته به گفته نویسندش
این کتاب داستان چند تا دوست دوران دبیرستانه که بعد از فارغ التحصیل شدن
دور هم جمع میشنو از زندیگیشون و اتفاقاتی که براشون افتاده میگن
حالا ببینم واقعا کی پنیر منو جابجا کرد؟
دانلود تو ادامه
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
دانستن لیست “ترین ها” همواره از جمله مطالبی بوده است که علاقمندان زیادی برای خود
دارد و یکی از این لیست ها، لیست پولدارترین افراد است که همواره در حال تغییر و تحول
است.
به نظرتون پولدار ترین فرد کیه؟
بازیگره؟
سیاست مداره؟
خلاف کاره؟
شایدم یه روستاییه؟
خوشگل اگه نفهمیدی کیه برو ادامه مطلب
ادامه مطلب...
ساعت رویایی:
کسانی که با خوابیدن مشکل دارند و مدت زمان زیادی طول می کشد تا به خوب بروند،
10 دقیقه پس از بستن این ساعت به خواب می روند. این ساعت با سیگنال هائی که
روی نبض ایجاد می کند، بدن را به خوابیدن تحریک می کند. همچنین اگر این ساعت را
برای بیدار شدن تنظیم بکنید، با همین تکنیک در همان ساعت شما را سرحال و شاداب
بیدار می کند.
بالش هوشمند:
این بالش برای کسانی است که در هنگام خواب خروپف می کنند! اگر شما در هنگام
خواب خروپوف کنید این بالش با تشخیص صدای خروپوف به صورت خودکار شروع به ویبره
کرده و شما را به آرامی از خواب بیدار می کند. همچنین صدای خروپوف شما را ضبط می
کند تا نتوانید منکر آن شوید!
چتر رنگارنگ:
این چتر می تواند امواج تلوزیونی را دریافت نموده و از طریق پروژکتوری که داخل آن قرار
دارد ، تصاویر را در داخل چتر پخش کند. همچنین امکان ضبط 20 ساعت تصویر را دارد.
ادامه مطلب...

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید:
چرا گریه میکنی؟
هیزم شکن گفت:
تبرم توی رودخونه افتاده
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:
آیا این تبر توست؟
ادامه مطلب...


مثلث برمودا بر روی بخشی از اقیانوس اطلس در سواحل جنوب شرقی آمریکا واقع
است. راس آن نزدیک برمودا و قسمت انحنای آن از سمت پایین فلوریدا گسترش یافته و
از پورتوریکو گذشته، به طرف جنوب و شرق منحرف شده و از میان دریای سارگاسو عبور
کرده و دوباره به طرف برمودا برگشتهاست. طول جغرافیایی در قسمت غرب مثلث برمودا
۸۰ درجهاست، بر روی خطی که شمال حقیقی و شمال مغناطیسی بر یکدیگر منطبق
میگردند. در این نقطه هیچ انحرافی در قطب نما محاسبه نمیشود.
وینسنت گادیس که مثلث برمودا را نامگذاری کرده، آن را به صورت زیر توصیف میکند:
«یک خط از فلوریدا تا برمودا، دیگری از برمودا تا پورتویکو میگذرد و سومین خط از میان
باهاما به فلوریدا بر میگردد.»
مثلث برمودا نامش را در نتیجه ناپدید شدن ۶ هواپیمای نیروی دریایی همراه با تمام
سرنشینان آنها در پنجم دسامبر ۱۹۴۵ کسب کرد. ۵ فروند از این هواپیماها به دنبال
اجرای ماموریتی عادی و آموزشی، در منطقه مثلث، پرواز میکردند که با ارسال
پیامهایی عجیبی درخواست کمک کردند. هواپیمای ششم برای انجام عملیات نجات، به
هوا برخاست که هر شش هواپیما به طرز فوقالعاده مشکوکی مفقود شدند.
آخرین پیامهای مخابره شده آنها با برج مراقبت حاکی از وضعیت غیر عادی، عدم روئیت
خشکی، از کار افتادن قطب نماها یا چرخش سریع عقربه آنها و اطمینان نداشتن از
موقعیتشان بود. این در حالی بود که شرایط جوی برای پرواز مساعد بود و خلبانان و دیگر
سرنشینان افرادی با تجربه و ورزیده بودند. با وجود مدتها جستجو هیچ اثری از قطعه
شکسته، لکه روغن، آثاری از اجسام شناور، خدمه یا تجمع مشکوکی از کوسهها دیده
نشد. هیچ حادثهای چه قبل و چه بعد از آن، تا این حد حیرتآورتر از ناپدید شدن دسته
جمعی هواپیماهای مذکور نبودهاست. در حوادثی مشابه در این منطقه قایقها و
کشتیهایی مفقود شدهاند (قربانیان مثلث برمودا)، در برخی موارد هم فقط خدمه و
سرنشینان ناپدید گشتهاند.
همه روزه هواپیماهای متعددی بر فراز مثلث برمودا پرواز میکنند. کشتیهای بزرگ و
کوچک در آبهای آن در حال تردند و افراد زیادی برای بازدید، به این منطقه مسافرت
میکنند، بدون آنکه اتفاقی بیفتد. از طرف دیگر، در دریاها و اقیانوسها در سراسر دنیا،
کشتیها و هواپیماهای زیادی مفقود شده و میشوند. پس چرا فقط مثلث برمودا از بقیه
مناطق تفکیک شدهاست. علت این است که اولا هیچ امیدی برای یافتن حتی اثر و
نشانهای وجود ندارد. ثانیا در هیچ منطقه دیگر چنین ناپدید شدنهای بی دلیل، بیشمار و
نامعلوم روی نداده و به این خوبی ثبت نشدهاست.
- در بیشتر اتفاقات مثلث برمودا، اکثر هواپیماها در حالی ناپدید شدهاند که تماس
- رادیویی خود را با ایستگاههای مبدا و مقصدشان تا آخرین لحظه حفظ کردهاند ویا
- برخی دیگر در لحظات آخر پیامهای غیر عادی مخابره کردهاند که حاکی از عدم
- کنترل آنان بر روی دستگاه و ابزارها بودهاست و یا چرخش عقربههای قطب نما به
- دور خود و تغییر رنگ آسمان اطراف به زردی و مه آلودی، آن هم در روز صاف و
- آفتابی و یا تغییراتی غیر عادی در آبها که تا لحظاتی قبل آرام بودهاند، بدون بیان
- هیچ دلیل روشنی از چگونگی این وقایع
- این پیامها رفته رفته ضعیفتر و غیرقابل تشخیصتر شده و یا سریعا قطع شدهاند.
- دقیقا مثل اینکه چیزی ارتباط رادیویی را قطع کرده باشد و یا چنانچه اظهار عقیده
- شده، در حال دور شدن و عقب رفتن از فضا و زمان بوده و دورتر و دورتر شدهاند.
- در برخی موارد گزارشها حاکی از آن بود که نوری ناشناخته و غیر قابل تشریح
- روئیت شدهاست. همچنین توده سیاه و تاریکی در سطح دریا که پس از مدتی
- ناپدید شده، در جریان اتفاقات مزبور گزارش شدهاست.
- در مواردی هم گزارش شده که نقطه تاریک بزرگی در میان ستارگان در آسمان
- دیده شده که نوری متحرک از طرف زمین به آن قسمت وارد شده و سپس هر دو
- ناپدید شدهاند. در تمام مدت دیده شدن تاریکی، دستگاهها و سایر ابزارهای
- قایقهای ناظر از کار افتاده بودند که پس از رفع تاریکی آسمان، دوباره شروع بکار
- کردهاند.
- در یک مورد هم پیامی عجیب از یک کشتی باری ژاپنی بدین مضمون دریافت
- گردید. «خطری همانند یک خنجر هم اکنون... به سرعت میآید... ما نمیتوانیم
- فرار کنیم...» در هر حال بدون اینکه مشخص شود خنجر چه بود، کشتی ناپدید شد.
برخی می گویند جاذبه در این نقطه زیاد است ولی تمام اینها غلط است زمانی که
آمریکا آزمایش فیلادلفیا را انجام داد و قدرتی بزرگ را کسب کرد از این رو در این مکان
آزمایشاتی محرمانه انجام می دهد و...
ادامه مطلب...
یک روز خوب تابستونی بود
از خونه زدم بیرون
رفتمو رفتمو رفتم رسیدم به یه کوه

رفتم که ازش برم بالا

ولی هر چقدر تلاش کردم نتونستم ازش بالا برم

نشستم روزمین
به کوه گفتم:
آهااااای....هوی......با تواُم..
تو خیلی بلندی یا من تنبلم
ولی کوه که حرف نمیزنه
ولی حرف زد
گفت از خودت بپرس
گفتم باشه
فرشاد تو تنبلی یا کوه بلنده؟
_فرشاد:کوه بلنده
به کوه گفتم تو بلندی
گفت باشه پس برو هر وقت بزرگ شدی بیا
راهمو گرفتمو از کوه دور شدم

رفتمو رفتم رسیدم به یه رودخونه

رفتمو خم شدم تا آب بخورم

آب که خوردم پاشدم برم
یه دفه به کلم زد ازش بپرم.....بقیه تو ادامه
ادامه مطلب...







