دانلود
اطلاعیه
http://up6./files2/82Nasim.gif
.
http://up6./files2/d8Rastegar.jpg
..
tehranihaa  yahoo  group


با عضویت در گروه تهرانیها جدید ترین ها را(آهنگ روز,عکس روز,فال روز,اخبار داغ

 

سینما,مصاحبه ها,حوادث,حاشیه ها و......)را در ایمیل خود رایگان دریافت کنید.

join this group


///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
 

داستان ترسناک

یه مرد تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از شمال به شهر خودشون، به جای

اینکه از جاده اصلی عبور کنه، یاد حرف پدرش میافته که جاده قدیمی با صفاتره

و از وسط جنگل رد میشه...اینطوری تعریف میکرد...

من ساده حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم توی خاکی، 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم

که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون...اومدم بیرون یه کم با موتور ماشین ور رفتم،

دیدم نه میتونم خوب ببینم نه از چیزی سر در میارم...


راه افتادم تو دل جنگل، راه جاده خاکی رو گرفتم و مسیر رو ادامه دادم.دیگه بارون

حسابی تند شده بود...با یه صدایی برگشتم دیدم یه ماشین خیلی آروم و بی صدا بغل

دستم وایسادمن هم بی معطلی پریدم تو ماشین...اونقدر خیس شده بودم که به فکر

اینکه توی ماشین رو نگاه کنم هم نبودم...

روی صندلی عقب جا گرفتم و جمع و جور شدم، سرم رو آوردم بالا برای تشکر دیدم

کسی پشت فرمون و صندلی جلو نیست...خیلی ترسیده بودم...

داشتم به خودم می اومدم که ماشین یهو همینطور بی صدا راه افتاد...تو لحظه های آخر

خودم رو به خدا اونقدر نزدیک دیدم که بابابزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم...

تو لحظه های آخر یه دست از بیرون پنجره اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت

جاده...نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم...ولی هر دفعه که ماشین به سمت

دره یا کوه میرفت...یه دست می اومد و فرمون رو می چرخوند...از دور یه نوری رو دیدم،

حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم...در رو باز کردم و خودم رو انداختم

بیرون...اونقدر تند می دویدم که نفس کم آورده بودم...


دویدم به سمت آبادی ای که نور ازش می اومد...رفتم تو یه قهوه خونه ولو شدم رو

زمین...بعد از اینکه به هوش اومدم، جریان رو تعربف کردم...وقتی تموم شد تا چند ثانیه

همه ساکت بودن...

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن توی قهوه خونه...

یهو یکیشون گفت:ممد نگاه کن...

این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل میدادیم سوار شده بود.



ارسال توسط تک پر
آخرین مطالب