دانلود
اطلاعیه
http://up6./files2/82Nasim.gif
.
http://up6./files2/d8Rastegar.jpg
..
tehranihaa  yahoo  group


با عضویت در گروه تهرانیها جدید ترین ها را(آهنگ روز,عکس روز,فال روز,اخبار داغ

 

سینما,مصاحبه ها,حوادث,حاشیه ها و......)را در ایمیل خود رایگان دریافت کنید.

join this group


///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
 
تاريخ : ۱۳٩٠/٢/٢٢

دزدی

دزدی در شومینه

 

فرانک مولار از جمله دزدهای باسابقه کالیفرنیا بود که گاه و بیگاه دستگیر میشد و پس از

گذراندن دوران حبس، دوباره دست به دزدی میزد.

یک روز فرانک تصمیم گرفت از یک خانه سرقت کند. او نقشه دقیق و حساب شدهای کشید و

پیش خودش فکر کرد اگراز شومینه وارد شود، به راحتی و بدون هیچ سر و صدایی میتواند

وارد ساختمان مورد نظر شود. مولار بعد از اینکه دزدکی به پشت بام خانه رفت، سرش را

داخل لوله شومینه کرد و دستهایش را به اطراف دیوار گرفت و بعد سعی کرد تا تمام بدنش

را وارد لوله کند.

او آهسته آهسته پایین آمد و درست وقتی سرش از شومینه بیرون آمد و توانست اتاق پذیرایی

را ببیند، تمام بدنش داخل لوله گیر کرد و دیگر نتوانست تکان بخورد.

افراد حاضر در خانه به محض  دیدن مولار، با پلیس تماس گرفتند و دزد بیچاره بار دیگر

دستگیر شد




ارسال توسط تک پر

 

دزدی احمقانه

 

ساعت 11:40 دقیقه صبح بود که کریستوفر آلن کوچ 28 ساله سوار بر خودروی خود جلوی

بانک سیتیزن نورترن توقف کرد و بعد آهسته به طرف پارکینگ بانک پیچید و چند دقیقهای

در همان جا در ماشینش نشست.

کریستوفر مرتبا به ساعتش نگاه میکرد ومنتظر بود تا ثانیه‌ها هر چه زودتر سپری شوند.

 

ساعت 12:01 دقیقه که شد، جوان در حالی که دستکش به دست داشت و کلاه اسکی روی

سرش گذاشته بود، از خودرواش پیاده شد.

ظاهرش بسیار عجیب بود و از تفنگی که در دست داشت، معلوم بود که میخواهد از بانک

سرقت کند.

از این رو یکی از کارمندان بانک وقتی دید او در حال نزدیک شدن به بانک است، سریعا

گوشی تلفن را برداشت و با پلیس ایالت پنسیلوانیا تماس گرفت. کریستوفر به در بانک که

نزدیک شد، خواست وارد شود اما نکته جالب اینجا بود که در بانک باز نمیشد و وقتی

چشمش به کاغذی که روی در بانک چسبانده شده بود،افتاد، چشمانش از تعجب گرد شد؛

چراکه او بعد از ساعت اداری دست به سرقت زده بود و حتی پیش از دزدی به خودش

زحمت نداده بود که ساعات باز بودن بانک را چک کند. با رسیدن ماموران، هرچند دزد بی

هوش و حواس پا به فرار گذاشت اما هنوز به در پارکینگ نرسیده، به اتهام حمل غیر قانونی

اسلحه و اقدام به دزدی دستگیر شد




ارسال توسط تک پر

 

 

قدیما یادمه به بزرگترها احترام میکردن

یادمه که قدیما بزرگترها وجنه داشتن

یادمه...

یادمه قدیما اینترنت نبود

یادمه میرفتیم از بالای پشت بوم به دختر همسایه نگا میکردیم

یادمه اون زمونا مزدا3 نبود با خر تیک آپ میکشیدیم

یادم میاد اون روزهای قدیمی به راحتی آدم میکشتن

یادمه اون قدیما قانون نبود

بعدش که قانون اومد پلیس نبود

بعد اینکه پلیس اومد انصاف نبود

یادمه بعدنا قاضی اختراع شد......

یادمه قدیم تر از این حرفها آدمهای فقیر واقعا فقیر بودن

یادم میاد اون موقع ها هنوز دکتر جنین بود

میفهمی که کدوم دکتر رو میگم... ها...؟؟

یادمه قدیمیا خیلیهاشون بر اثر بیماری میمردن

یادمه به پدربزرگم خون خر تزریق کرده بودنو تو چشمام نگاه کردو مرد

بیادت میارم چرا

چون اون موقع علم اختراع نشده بود

یادمه قدیما نیوتون بچه بود

یادمه اون شبها نور چقدر کم بود تو شبهامون

یادم میاد روزهایی رو که قهوه تلخ نبود واسه دیدن

یادم میاد بجاش قهوه خونه داشتیم که توش پر آدمای خمار بود

یادمه....

آره یادمه از بیکاری خروسها رو مینداختیم جون هم

بعدا که یکم آپدیت شدیم با سگ هاو گربه ها همین کار رو کردیم

یادمه....

بس کن دیگه مرتضی....

بابا فهمیدم اون قدیما روزهای خیلی خوبی داشتیم...یادش بخیر....

فعلا پاشو گوسفندهارو برسونیم به صاحب هاشون هوا داره تاریک میشه...الانه که

گرگها بیان...

الآن درست ۴ ساعته آوردیمشون چرا......

بعدش بریم خونه ما یه استکان قهوه بخوریم بعدشم با نرجس جونم بشینیم پای

چت......

چند تا عکس جدید دارم تازه انداختم رو گوشی ببین...

 

دختر

 

دختر

.....

.....

.......

.....

!!!!!

پاشو...پاشو بریم آینده مال ماست

 



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳٩٠/٢/٦

 

تلافی

 

دخترجوانی ازمکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین

منتقل شد

پس از دوماه، نامه ای ازنامزدمکزیکی خوددریافت می کند به این

مضمون

لورای عزیز، متأسفانه دیگرنمی توانم به این رابطه ازراه دورادامه

بدهم وباید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی

دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من راببخش وعکسی

که به تو داده بودم برایم پس بفرست


باعشق : روبرت


دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می

خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به

اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت،

نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست

می کند، به این مضمونروبرت عزیز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قیافه تورا به یادنیاوردم،

لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من

برگردان...



ارسال توسط تک پر

سوره القلم

 

 
   

 

به نام خداوند رحمتگر مهربان

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

 

نون سوگند به قلم و آنچه

مى‏نویسند (1)

 

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ ﴿1﴾

 

[که] تو به لطف پروردگارت دیوانه

نیستى (2)

 

مَا أَنتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ ﴿2﴾

 

و بى‏گمان تو را پاداشى

بى‏منت‏خواهد بود (3)

 

وَإِنَّ لَکَ لَأَجْرًا غَیْرَ مَمْنُونٍ ﴿3﴾

 

و راستى که تو را خویى والاست

(4)

 

وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ ﴿4﴾

 

به زودى خواهى دید و خواهند دید

(5)

 

فَسَتُبْصِرُ وَیُبْصِرُونَ ﴿5﴾

 

[که] کدام یک از شما دستخوش

جنونید (6)

 

بِأَییِّکُمُ الْمَفْتُونُ ﴿6﴾

 

پروردگارت خود بهتر مى‏داند چه

کسى از راه او منحرف شده و [هم]

او به راه یافتگان داناتر است (7)

 

 

إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن

سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ ﴿7﴾

 

پس از دروغزنان فرمان مبر (8)

 

فَلَا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ ﴿8﴾

 

دوست دارند که نرمى کنى تا نرمى

نمایند (9)

 

وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ ﴿9﴾

 

و از هر قسم خورنده فرو مایه‏اى

فرمان مبر (10)

 

وَلَا تُطِعْ کُلَّ حَلَّافٍ مَّهِینٍ ﴿10﴾

 

[که] عیبجوست و براى خبرچینى

گام برمى‏دارد (11)

 

هَمَّازٍ مَّشَّاء بِنَمِیمٍ ﴿11﴾

 

مانع خیر متجاوز گناه پیشه (12)

 

مَنَّاعٍ لِّلْخَیْرِ مُعْتَدٍ أَثِیمٍ ﴿12﴾

 

گستاخ [و] گذشته از آن زنازاده

است (13)

 

عُتُلٍّ بَعْدَ ذَلِکَ زَنِیمٍ ﴿13﴾

 

به صرف اینکه مالدار و پسردار است (14)

 

أَن کَانَ ذَا مَالٍ وَبَنِینَ ﴿14﴾

 

چون آیات ما بر او خوانده شود گوید

افسانه‏هاى پیشینیان است (15)

 

إِذَا تُتْلَى عَلَیْهِ آیَاتُنَا قَالَ أَسَاطِیرُ

الْأَوَّلِینَ ﴿15﴾

 

زودا که بر بینى‏اش داغ نهیم [و

رسوایش کنیم] (16)

 

سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ ﴿16﴾

 

ما آنان را همان گونه که باغداران را

آزمودیم مورد آزمایش قرار دادیم

آنگاه که سوگند خوردند که صبح

برخیزند و [میوه] آن [باغ] را حتما

بچینند (17)

 

 

إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ کَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ

إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِینَ ﴿17﴾

 

و[لى] ان شاء الله نگفتند (18)

 

وَلَا یَسْتَثْنُونَ ﴿18﴾

 

پس در حالى که آنان غنوده بودند

بلایى از جانب پروردگارت بر آن [باغ]

به گردش در آمد (19)

 

فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِّن رَّبِّکَ وَهُمْ

نَائِمُونَ ﴿19﴾

 

و [باغ] آفت زده [و زمین بایر] گردید (20)

 

فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ ﴿20﴾

 

پس [باغداران] بامدادان یکدیگر را

صدا زدند (21)

 

فَتَنَادَوا مُصْبِحِینَ ﴿21﴾

 

که اگر میوه مى‏چینید بامدادان به

سوى کشت‏خویش روید (22)

 

أَنِ اغْدُوا عَلَى حَرْثِکُمْ إِن کُنتُمْ

صَارِمِینَ ﴿22﴾


 

پس به راه افتادند و آهسته به هم

مى‏گفتند (23)

 

 

فَانطَلَقُوا وَهُمْ یَتَخَافَتُونَ ﴿23﴾

 

که امروز نباید در باغ بینوایى بر

شما در آید (24)

 

أَن لَّا یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُم مِّسْکِینٌ ﴿24﴾

 

و صبحگاهان در حالى که خود را بر

منع [بینوایان] توانا مى‏دیدند رفتند (25)

 

وَغَدَوْا عَلَى حَرْدٍ قَادِرِینَ ﴿25﴾

 

و چون [باغ] را دیدند گفتند قطعا ما

راه گم کرده‏ایم (26)

 

فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ ﴿26﴾

 

[نه] بلکه ما محرومیم (27)

 

بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ ﴿27﴾

 

خردمندترینشان گفت آیا به شما

نگفتم چرا خدا را به پاکى

نمى‏ستایید (28)

 

 

قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ لَوْلَا

تُسَبِّحُونَ ﴿28﴾

 

گفتند پروردگارا تو را به پاکى

مى‏ستاییم ما واقعا ستمگر بودیم

(29)

 

 

قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ ﴿29﴾

 

پس بعضى‏شان رو به بعضى دیگر

آوردند و همدیگر را به نکوهش

گرفتند (30)

 

 

فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ یَتَلَاوَمُونَ ﴿30﴾

 

گفتند اى واى بر ما که سرکش

بوده‏ایم (31)

 

 

قَالُوا یَا وَیْلَنَا إِنَّا کُنَّا طَاغِینَ ﴿31﴾

 

امید است که پروردگار ما بهتر از آن

را

به ما عوض دهد زیرا ما به

پروردگارمان مشتاقیم (32)


 

 

عَسَى رَبُّنَا أَن یُبْدِلَنَا خَیْرًا مِّنْهَا إِنَّا

إِلَى رَبِّنَا رَاغِبُونَ ﴿32﴾

 

عذاب [دنیا] چنین است و عذاب

آخرت اگر مى‏دانستند قطعا بزرگتر

خواهد بود (33)

 

 

کَذَلِکَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ

کَانُوا یَعْلَمُونَ ﴿33﴾



ارسال توسط تک پر

 

سوگند

 

علی داریم کجا میریم؟

صبر کن میفهمی

میخوای سورپرایزم کنی؟

آره ......شاید!!

چرا آهنگ غمگین گذاشتی

دلم گرفته....

تو آهنگ شاد داری عوضش کن

فکر کنم تو کیفم دارم....

قربون دلت بشم...چی شده؟

ایناهاش....ساسی مانکن....

هیچی همینجوری .....

ناراحت نمیشی بذارمش؟

نه چرا باید ناراحت بشم....

آخه تو میگفتی از این پسره بدم میاد

علی.....با توام ها.....!!

بذارش مشکلی نیست...

علی تو این جاده هیچکس نسیت داریم کجا میریم؟من دارم میترسما...

به درک...

چی؟...چی گفتی؟؟

هیچی بابا شوخی کردم

خیلی شوخی های بدی میکنیا!!

سوگند آهنگتو گوش کن الآن میرسیم...

علی ماشین چرا اینجوری میشه؟

اٍ...چرا وایستادی؟؟

فکر کنم پنچر شدیم

بذارمنم پیاده شم....

علی این طرف پنچر نیست

ولی اینطرف پنچره...چرخ طرف راننده

زاپاس داری؟

آره زاپاس دارم داره بارون میاد تو بشین تو ماشین الآن عوضش میکنم میریم

علی نگفتیا کجا میریم....از وقتی از خونه در اومدیم هیچی نگفتی بهم!

گفتم که میخوام سورپرایزت کنم....

دانلود کتاب پی دی اف سوگند با حجم  110kb

دانلود

 



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳٩٠/۱/٢٧

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.


لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.


در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،


خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.


مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی شد.. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً

زمین خورد!

 

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش


را عوض کرد و راهی شد.


در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.


مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))..


از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.


مرد اول از او فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.

همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به

مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

 


مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.


مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.


مرد اول سوال کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟


مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد...


شیطان در ادامه توضیح می دهد:


من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.


وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید،


خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد

برگشتید.

 

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

باعث زمین خوردنت بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.


بنابراین، من شما را سالم به مسجد رساندم.



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳٩٠/۱/٢٧

خانمی طوطی ای خرید . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این

پرنده صحبت نمی کند .

صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن

ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند .آن خانم یک آینه خریدو

رفت .


روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطی هنوز صحبت نمی کرد . صاحب مغازه پرسید :

نردبان چه ؟ آیا در قفسش نردبانی هست ؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم

یک نردبان خرید و رفت .

 

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد .


صاحب مغازه گفت : آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشکل همین است

به محض این که شروع به تاب خوردن کند ، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد .

آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت .



وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش کاملأ تغییر کرده بود . او گفت :

«طوطی مرد !!

صاحب مغازه شوکه شد و پرسید : آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد ؟ آن خانم پاسخ

داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای

طوطی ها نمی فروختند ؟

 



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳٩٠/۱/٩


سه مهندس و سه حسابدار برای شرکت در یک کنفرانس با قطار به سفر می روند.

در ایستگاه، حسابدارها می بینند که آن سه مهندس، فقط یک بلیت می خرند.

یکی از حسابدارها می پرسد: «چگونه شما سه نفر می خواهید با یک بلیت مسافرت کنید؟»

یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» همگی سوار قطار می شوند.

حسابدارها در صندلی خودشان می نشینند،

اما هر سه مهندس در یکی از دستشویی ها می چپند و درب را پشت سرشان می بندند.

 اندکی پس از حرکت قطار، رئیس قطار در حال جمع آوری بلیت ها پیدایش می شود.

او درب دستشویی را می زند و می گوید: «بلیت، لطفا.» درب فقط اندکی باز می شود

 و یک دست که بلیت را نگاه داشته از شکاف در خارج می شود.

رئیس قطار بلیت را می گیرد و می رود. حسابدارها این اتفاق را می بینند و قبول می کنند

که ایده خیلی زیرکانه ای است. به همین خاطر بعد از کنفرانس، حسابدارها تصمیم می گیرند

 که در مسیر برگشت از کار مهندس ها تقلید کنند و پول خود را صرفه جویی نمایند.

 آن ها وقتی به ایستگاه می رسند، فقط یک بلیت برای مسیر بازگشت می خرند.

اما در کمال تعجب می بینند که مهندس ها اصلا بلیتی نمی خرند.

یکی از حسابدارهای بهت زده می گوید: «چگونه می خواهید بدون بلیت مسافرت کنید؟»

یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» وقتی سوار قطار می شوند،

سه حسابدار در یکی از دستشویی ها و سه مهندس در یکی دیگر از دستشویی های همان نزدیکی می

چپند.

قطار حرکت می کند. اندکی بعد یکی از مهندس ها از دستشویی خارج می شود و به سمت دستشویی که

حسابدارها در آن پنهان شده بودند می رود. درب را می زند و می گوید:     «بلیت لطفا.»




ارسال توسط تک پر

 

یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش

از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته

قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری به مبلغ 5000 دلار

داره. کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به

قدری وثیقه و گارانتی داره و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین

فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک

هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آن هم فقط برای

دو هفته کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت و ماشین را به پارکینگ

بانک در طبقه پائین انتقال داد. خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور که قرار بود برگشت

5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام را پرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس

بانک گفت: "از این که بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم. " و گفت ما چک کردیم و

معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده

که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام بگیرید؟ ایرونی یه

نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: "تو فقط به من بگو کجای نیویورک می تونم

ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم

!!!



ارسال توسط تک پر


دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره

ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک

پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و

گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی

دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.

با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید

که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛

اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!

***

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من

سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند.

وارد کلاس که شدم استاد گفت:"دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟"

یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من

خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است

که شوهرم زیاد طعنه نزند!

***

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و

ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را

ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری

هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات

شوهرم اندازه ی خودم باشد!

***

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری

گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و

درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و

گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط

اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!

***

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت

جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به

مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون

شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!

***

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت

که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر

جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم می‌کرد،

ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

***

چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم

عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری کند، چون

فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌کنم. شرط

اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند! 

***

جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم،

آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد

جوای تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که

شوهرم مسئولیت پذیر باشد!

***

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید

چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمید که غیرتی است. حالا

مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که

شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!

***

پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را

قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم

هی مرا امتحان نکند!

***

دوشنبه:  امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد.

خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی

کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!

***

شنبه:  امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش

است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب

شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری

نداشته باشد!

***

یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از

من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم

"ساناز" خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم.

شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!

***

ترم آخر :  امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می

ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم...

 

منبع:golchinmoh3en.mihanblog.com



ارسال توسط تک پر

روزگار

روزگاریستـــــــــــــــ که در آن همه محفظه ها میشکند

درو دیوار به هم میریزد   پرو پیمان همه جا می شکند

روزگاری که در آن عشق خدا ناپیداست  ظلمتو دوزو کلک از همه جایش پیداست

راستی...چه غریب است خداوند عزیز         و چه مردم دار است آن شیطان پلید

-منظورم از محفظه حرمت بود

 

دروغ

چه زیبا می نگارد این دروغ

می نگارد بر همه............

می نگارد بر همه تا که بگوید معنی آن سجده ناکرده اش!

 

سیب

چه موجود عجیبیست...

این همه آدم از آن عرش خدایی بر زمین کوفت

و لیک بر سر سفره ما مینشیند هنوز...........

 

عدالت

عدل و عدالت همه جا پابرجاست

باورت نیست عزیز....................

برو بر پایین شهر نگری انداز تو(باورت خواهد شد)!

 

(ظهور)

مهدیا منتظرت هستموخواهم بود لیک..

من فراموشم شده صبحانه دیروز خود را

آن یکی برده ز یادش قرض مردم

این همه نامردی از ماست قبول......

تو ببخشای به لطف و کرم الله ات

(اللهم عجل الویک الفرج)


عشق

عشق همانجاست که فکرت آنجاست

عشق خود را بر ترازویی بذار 10گرم 100شای وسنارّش بکن

تا بدانی هر دم صبح ازبرایــــــ چه تو بر می خیزی ای دوست

من که خود مبهوت آن پروانه گردون دور شمع ماندم

او همان پروانه مبهوت نوریست که می سوزاندش

لیک ما نوری به آن حجمو ابهّت را نمیبینیم عجب!

 

میهنم

جان نیمه صادق من بر فدای میهنم

آن تن آواره من بر فدای میهنم

هر که دستش را درازا آورد بر میهنم

من کنم از ته ز ساطور از برش

تا که یک بار دگر فکری نیاید بر سرش

جان من جانان من ای میهنم.....



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٠

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر

متوجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره

بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده

میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .


در همین موقع ، آنها زنی بسیار چاق را میبینند  که با صندلی چرخدارش به آن دیوار

نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا

شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد،  پدر و پسر ، هر دو

چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی

‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و

به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده

دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت :

 پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا

 

ارسال این داستان توسط : مجید(mehdoost.blogfa.com)



ارسال توسط تک پر

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش

راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند

در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نمیتوانم سیب زمینی بکارم من

نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را

دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات

من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی

دوستدار تو پدر


پیرمرد یک تلگراف از طرف پسرش به شرح زیر دریافت کرد

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

پیرمرد کلی ناراحت شدو تو غمو غصه هاش فرو رفت

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را

زیرو رو کردند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش

نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا

می توانستم برایت انجام بدهم


ارسال توسط تک پر

بهترین داستان های عشقی| takpar.co.cc

 

دونه های برف هنوز به سطح چایی داغش نرسده ، آب میشد . انقدر صبور بود که

دوست داشت چاییش رو با همون دونه های برف خنک کنه. دیگه برای دست فروش

دوره گرد شده بود عادت ، که سارا رو ساعت 2 سر کوچه ی محمدی کنار تیر چراغ

برق ببینه . سارا عادت داشت تو پاییز و زمستون همیشه بعد از مدرسه چایی بخره

و در حالی که به گلدسته های مسجد نگاه میکرد ، اون رو با آرامش بخوره. پیرمرد

دست فروش سارا رو مثل دختر خودش دوست داشت.همیشه وقتی سارا رو از دور

میدید زود تر از رسیدن سارا به چرخش ، چایی رو برای اون آماده می کرد. سارا معدل

بالایی داشت سال سوم دبیرستان بود، رشته ی ریاضی.از یه خانواده متوسط

دختر تو داری بود ، کمتر با کسی حرف میزد.هیچ کس غیر از خودش و خدا نمی دونست

تو دل سارا چی میگذره.سارا دختری زیبا بود.صورتی کشیده و لاغر اندام.ساده و شیک

پوش بود. حجاب رو دوست داشت ولی از چادر بدش می اومد . بعضی ها فکر میکردن

اون دیوونس . اما تو دل سارا غوغایی به پا بود . همیشه یه حس بد

باهاش بود. خیلی صبور بود... دوست داشت با صبوریش مبارزه کنه اما...شب ها که رو

تختش دراز می کشید قبل از خواب ، دفتر خاطراتشو ورق میزد... همیشه با دیدن صفحه

های دفترش تو دلش ترس به وجود میومد.آخه سارا عاشق بود.عاشق کسی که سالها

اون رو میشناخت...هم بازی دوران بچه گیش بود. امیر ، کلمه ای بود که همیشه تو

ذهنش تازگی داشت.سالی 3 یا 4 بار بیشتر اون رو نمیدید. امیر پسر دایی سارا بود.

امیر پسری خوشگل و خوش هیکل ؛ بدنی تو پُر ، صورتی مهربون و صدایی زیبا داشت،

اون یک سال از سارا بزرگتر بود... البته تمام صفات امیر ، فقط به چشم سارا قشنگ

بود... وقتی چشمش به تاریخ ثبت شده پایین خاطراتش می افتاد، هول میکرد. آخه

سارا 5 سال بود که عاشق امیر بود. اما حیف که این دل صاف و ساده ی اون اجازه نمی

داد که این موضوع رو با کسی ، حتی خود امیر ، بیان کنه. 13 بدر هر سال امیر با

خانواده ی خودش و خانواده ی عمه با هم بودن.هر وقت سارا تصمیم می گرفت که

موضوع رو به امیر بگه ، مسئله ای پیش می اومد. امیر اصلا تو فکر این چیزها نبود.

همیشه با سارا شوخی می کرد . سارا بیشتر موقع ها از خدا می خواست که تو دل

امیر این موضوع رو بندازه ... اما دعا های اون به نتیجه نمی رسید... یک روز عزمش رو

جزم کرد ... با خودش فکر کرد... ساعتها کنار تختش نشسته بود...


بقیه تو ادامه...



ادامه مطلب...
ارسال توسط تک پر

داستان ترسناک

یه مرد تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از شمال به شهر خودشون، به جای

اینکه از جاده اصلی عبور کنه، یاد حرف پدرش میافته که جاده قدیمی با صفاتره

و از وسط جنگل رد میشه...اینطوری تعریف میکرد...

من ساده حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم توی خاکی، 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم

که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون...اومدم بیرون یه کم با موتور ماشین ور رفتم،

دیدم نه میتونم خوب ببینم نه از چیزی سر در میارم...


راه افتادم تو دل جنگل، راه جاده خاکی رو گرفتم و مسیر رو ادامه دادم.دیگه بارون

حسابی تند شده بود...با یه صدایی برگشتم دیدم یه ماشین خیلی آروم و بی صدا بغل

دستم وایسادمن هم بی معطلی پریدم تو ماشین...اونقدر خیس شده بودم که به فکر

اینکه توی ماشین رو نگاه کنم هم نبودم...

روی صندلی عقب جا گرفتم و جمع و جور شدم، سرم رو آوردم بالا برای تشکر دیدم

کسی پشت فرمون و صندلی جلو نیست...خیلی ترسیده بودم...

داشتم به خودم می اومدم که ماشین یهو همینطور بی صدا راه افتاد...تو لحظه های آخر

خودم رو به خدا اونقدر نزدیک دیدم که بابابزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم...

تو لحظه های آخر یه دست از بیرون پنجره اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت

جاده...نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم...ولی هر دفعه که ماشین به سمت

دره یا کوه میرفت...یه دست می اومد و فرمون رو می چرخوند...از دور یه نوری رو دیدم،

حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم...در رو باز کردم و خودم رو انداختم

بیرون...اونقدر تند می دویدم که نفس کم آورده بودم...


دویدم به سمت آبادی ای که نور ازش می اومد...رفتم تو یه قهوه خونه ولو شدم رو

زمین...بعد از اینکه به هوش اومدم، جریان رو تعربف کردم...وقتی تموم شد تا چند ثانیه

همه ساکت بودن...

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن توی قهوه خونه...

یهو یکیشون گفت:ممد نگاه کن...

این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل میدادیم سوار شده بود.



ارسال توسط تک پر

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.

دزد زیرک

روزگار قدیم یک دزد بسیار زیرکی بود که

تمام اهالی شهر از دستش به تنگ آمده بودند. این دزد زیرک روزی با رفیقش رفتند به

خزانه پادشاه برای دزدی. بالای پشت بام خزانه سوراخی داشت، دزد زیرک دو دست

رفیقش را گرفت و او را از سوراخ داخل خزانه آویزان کرد. چند نفر مأموری که داخل خزانه

بودند فوری پای او را گرفتند و کشیدند. دزد زیرک از بالای بام با شمشیر سر رفیقش را از

گردن جدا کرد و سر را برداشت فرار کرد رفت به خانه شان. مأموران پادشاه هم جنازه بی

سر رفیق دزد را از خزانه بیرون بردند، بعد به شاه خبر دادند که یک جنازه بی سر از

سوراخ بام خزانه به داخل افتاده است که شناخته نشده و نمیدانیم چکار کنیم؟ پادشاه

دستور داد که جنازه را ببرید سر راه بگذارید هر کس که آمد بر سر جنازه گریه کرد او را

دستگیر کنید و بیاورید پیش من.


مأموران هم جنازه را بر سر راه نهادند.




حالا برگردیم به خانه دزد ببینیم چکار میکند وقتی دزد به خانه برگشت خبر کشته شدن

رفیقش را برای زن رفیقش تعریف کرد. زن رفیقش گفت من باید بروم سر جنازه شوهرم

گریه کنم. دزد زیرک گفت اگر تو بروی بر سر جنازه شوهرت گریه کنی مأموران میفهمند و

ترا میگیرند.


زن گفت نه، باید من بروم بر سر جنازه شوهرم گریه کنم تا دلم خالی شود. دزد گفت

حالا که میخواهی بروی پس یک کاسه آش کن ببر و همین که نزدیک جنازه رسیدی

کاسه را بزن زمین بعد بنشین گریه کن اونوقت اگر مأموران پرسیدند چرا گریه میکنی تو

بگو برای کاسه و آش خودم گریه میکنم، اگر گفتند عوض کاسه ات یک سکه دیگر به تو

میدهیم بگو نه، من کاسه و آش خودم را میخواهم. زن هم دستور او را بکار برد با یک

کاسه آش به طرف جنازه شوهرش براه افتاد وقتی که نزدیک جنازه رسید فوری کاسه را

به زمین زد و بنا کرد به گریه کردن.


مأموران شاه که آنجا بودند گفتند اینکه دیگر گریه ندارد ما عوض کاسه و آش تو یک کاسه

دیگر به تو میدهیم. زن گفت نه، باید همان کاسه و آش خودم باشد. مأموران که دیدند

زن هیچ کاسه ای را به غیر کاسه خودش قبول نمیکند او را به حال خودش گذاشتند و

رفتند. زن نشست آنقدر گریه کرد تا خسته شد بعد به خانه اش برگشت. تا غروب

مأموران مراقب بودند دیدند که کسی نیامد بر سر جنازه گریه کند خبر به پادشاه دادند که

کسی بر سر جنازه نیامد. پادشاه هم دستور داد تا جنازه را ببرند دفن کنند.




روز بعد از طرف پادشاه فرمان رسید که امروز باید یک کار دیگری بکنیم شاید آن دزد پیدا

شود.....

بقیه تو ادامه.....



ادامه مطلب...
ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/٢٩

 

عشق

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم


که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم دختر لبخندی زد و گفت:ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر

خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من

بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم

نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آروم گریه کرد و  دیگه چیزی نفهمید...

چشماش رو باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت:

نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این

نامه برای شماست..!

 


دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون نامه

نوشته شده بود:

 سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من تو قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش

که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم

تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..


آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت

چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم...



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/٢٧

 

مادر

 

مادر

 

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.


کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....



حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند


و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!


گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.


مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد



یک روز، یک دعوت نامه ای اومد در خونه من تو سنگاپور


برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.


منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور

کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/٢۳

 

خودکشی

از خونه شون تو یکی از محله‌های غرب تهران میاد بیرون، روز خیلی خوبیه… یه شلوار

جین و یه تی شرت اسپرت پوشیده و اصلاح کرده و با موهای مرتب، یه ادوکلن خیلی

خوش بو هم زده که میتونه شامه هر دختری رو قلقلک بده… امروز قراره زندگیش متحول

بشه و قراره غم‌هاش تموم بشه، قراره یه زندگی خوب و راحت رو شروع کنه، موفقیتی

که امروز تو ذهنش هست رو هیچ وقت به دست نیاورده.

به نظرش هوا امروز خیلی عالیه، یه هوای خیلی خوب، تو اواخر مرداد ماه یه همچین

هوای ملایمی بعیده…از دم خونشون 7-8 قدم میره جلوتر و بر میگرده خونشون رو نگاه

میکنه، یه مرتبه چهره مادر و پدرش میاد جلوی صورتش و یه لبخند کوچولو میزنه. دختر

همسایشون از کنارش میگذره و بهش سلام میکنه، جواب سلامشو میده و چون اصلا

حوصله پر چونگی دختر همسایه رو نداره زود خداحافظی میکنه و به راه خودش ادامه

میده. به کنار خیابون میرسه و منتظر یه ماشین میشه، یه ماشین نگه میداره واونم جلو

سوار میشه، عقب یه دختر و پسر جوون نشستن و زیر گوش هم دیگه دارن نجوا میکنن،

خیلی شاد به نظر میرسن و انگار در کنار هم غمی ندارن… خودش هم به یاد روزهای

خوش گذشته میفته و بعد از 1-2 دقیقه از رویاهاش میاد بیرون و تو دلش میخونه:

گذشته‌ها گذشته، هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته. امروز نباید غمگین باشه،

چون روز آزادیه، روز شادی و مرگ غم‌ها برای اونه.

تو مسیر چند تا دختر و پسر دیگه رو هم میبینه، ولی سعی میکنه اهمیتی نده و فقط به

فکر فردای بهتر باشه… روزها و ماههاست که برای یه همچین روزی لحظه شماری

میکنه، تقریبا 2 سال پیش هم همچین تصمیمی گرفته بود ولی اون موقع خودشو راضی

کرده بود که میشه آینده رو ساخت… حالا میخواد آینده رو برای خودش بسازه.

تو دلش به راننده جوونی که گویا 2-3 سال از خودش بزرگتره فوش میده، چون یارو خیلی

آروم میره و این طوری ممنکه دیر به سر قرار برسه، ولی در نهایت ساکت میمونه.

تو ذهنش زندگی آیندش رو تصور میکنه و یه لحظه دلش برای اون زندگی پر میزنه.


ماشین نگه میداره، پیاده میشه و یه نفس عمیق میکشه، از همون جا میشه جای قرار

رو دید و ساختمونی که میتونه برای اون اسطوره نجات باشه رو میبینه… آروم آروم حرکت

میکنه، نمیدونه چرا امروز همه دخترها با یه نگاه خاصی بهش نگاه میکنن اونم اهمیت

نمیده وفقط به قرارش فکر میکنه…عقربه‌های ساعت 2-3 دقیقه از ساعت 6 عصر گذشته

و الان اوج شلوغی تو منطقه‌ای هست که تقریبا به مرکز خریدی با 7-8-10 تا پاساژ تو

منطقه غربی تهران تبدیل شده…

همون طور که داره حرکت میکنه، احساس میکنه که قدماش دارن سبک میشن و حالا

انرژی کمتری برای حرکت لازم داره، یه دفعه به یادش میفته که بهتر بود از دوستاش

خداحافظی میکرد و با خودش فکر میکنه که بره تو یه کافی نت و چند تا Offline بذاره،

ولی بلافاصله پشیمون میشه.

به راحش ادامه میده و هنوز هم نگاههای داغ دخترهایی که از کنارش میگذرن، رو

صورتش سنگینی میکنه… ولی این اولین باری نیست که این نگاهها رو دیده و تو این

مدت دیگه این نگاهها براش عادی شده.

تو مسیرش به یاد خیلی چیزا میفته، به یاد دوستانش، به یاد کسانی که راست و دروغ

بهش گفتن که دوستش دارن و به یاد خاطراتش… همه اون خاطرات مثل ابری میان و از

کنارش رد میشن و اونم سعی میکنه توجهی نکنه.

یه ساختمون 10-12 طبقه، که پوششی از آلمینیم و شیشه با معماری سه بعدی و

مکانی عالی اونو به پاتوقی برای جوونا تبدیل کرده… به حسن انتخاب خودش تبریک

میگه و تو دلش احساس خوبی بهش دست میده، از درب الکترونیکی ساخنمون عبور

میکنه و به داخل میره، دستگاههای تهویه مدرن و قوی ساختمون هوای خیلی مطبوعی

رو در داخل به وجود آوردن… میره و سوار آسانسور میشه و به طبقه آخر ساختمون

میره… درب آسانسور باز میشه و وقتی میخواد از آسانسور پا به طبقه آخر بذاره

احساس میکنه دو تا چشم آشنا داره نگاش میکنه، اطراف رو نگاه میکنه و هیچ کس رو

نمیبینه.

از پنجره‌های ساختمون به بیرون نگاه میکنه و از این فاصله آدمها رو خیلی کوچیک و حقیر

میبینه، حقارتی که برای اولین بار در وجود آدمی میبینه… سعی میکنه این مسئله رو

فراموش کنه و فقط به فکر قرارش باشه، قرارش راس ساعت 6:30 هستش و الان ساعت

6:20 هستش. مثل همیشه زود به سر قرارش رسیده و باید چند لحظه‌ای منتظر بشه تا

این عقربه‌های تنبل حرکت کنن، برای اولین بار تو زندگیش احساس میکنه نمیخواد زمان

قرار برسه و احساس میکنه بر خلاف گذشته دوست نداره طرفش به موقع و یا زودتر سر

قرار بیاد، ولی اومدن طرفش سر قرار دیگه دست اون نیست… البته میدونه که مسیری

که اون میخواد از اونجا بیاد اصلا ترافیک نداره و 100% سر ساعت مشخص میرسه سر

قرار.

تو این مدت ده دقیقه فکر و خیال میکنه، یه دفعه از رویاهاش میاد بیرون و به ساعتش

نگاه میکنه، ساعت دقیقا 6:29:30 هست و فقط 30 ثانیه مونده که موقع قرار برسه، به

خودش نگاهی میکنه، نمیخواد تیپش بد باشه و دوست داره خیلی مرتب باشه. اضطراب

میخواد تو قلبش نفوذ کنه، ولی بهش اجازه نمیده…قلبش دیگه پر شده و جایی برای

اضطراب باقی نمونده.

عقربه ثانیه شمار با ناز و عشوه میره رو 12 و حالا دیگه دقیقا ساعت 6:30 هستش.


همون لحظه طرفش رو میبینه که داره با یه لبخند به طرف اون میاد، اونم چون یه کم

عجله داره، با یه شیرجه سعی میکنه خودشو زودتر به اون برسونه و اونو در آغوش

بگیره، همون طوری که داره شیرجه میزنه، به یاد گذشته‌ها میفته… میدونه که زمان

زیادی نداره و با توجه به قوانین مطلق فیزیک این ارتفاع 20-30 متری رو در زمان خیلی

کمی طی میکنه… تو همون زمان کم یه یاد عشقش میفته و بعدش هم صورت پدر و

مادرش میاد جلوش و خوشحاله که چهره پدر و مادرش رو دوباره میبینه، یه لحظه به یاد

حرفهای پدرش میفته و تو ذهن خودش، یه دادگاه تشکیل میده و خودشو به خاطر این

کارش و قبول نشدن تو کنکور محاکمه میکنه ولی خودش خوب میدونه که دلیل این

تصمیمش کنکور نبوده و نیست…



احساس میکنه همه اون پایین دارن نگاش میکن و منتظرن که اون سقوط کنه، یه لحظه

به پایین نگاه میکنه و احساس لذت میکنه… به خودش میگه که دیگه غم و غصه تموم

شد و هیچ کسی نمیتونه دل منو بشکنه… با اینکه تو فصل گرما قرار داره، به خاطر

سرعت زیادش یه باد ملایم و مطبوعی به صورتش میخوره و گونه‌هاش رو نوازش میده…

دوباره به پایین و جایی که طرفش اونجا منتظره تا اونو در آغوش بکشه، نگاه میکنه و

حدس میزنه که از اون بالا، تا به اینجا مثل یک عمر براش گذشته،دلش میخواد برگرده به

یک دقیقه پیش ولی دیگه نمیشه محکم میخوره به زمین و دیگه نه چیزی احساس

میکنه و نه چیزی میشنوه…



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/٢٠

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن

منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و

همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد

جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد

جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از

زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به

راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه

درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را

پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا

می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من

مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با

قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، 

من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را

به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین

هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور

عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما

آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه

دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند

و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی

که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به

سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به

پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب

پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از

قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود...

 



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۱٩


پادشاهی بود که سه پسر داشت بنام ملک محمد ، ملک ابراهیم و ملک بهمن. ملک

محمد از همه کوچکتر بود . یک درخت سیب در قصر شاهی بود که سه تا دانه سیب

داشت که پادشاه می خواست آنها را برای پسرانش عقد کند چونکه وقتی می رسیدند

سه تا دختر میشدند . وقت رسیدن سیبها بود . پادشاه دستور داد هر شب یکی از

پسرها پای درخت کشیک بدهد که کسی سیب ها را نچیند . شبی که نوبت ملک

ابراهیم ، پسر بزرگتر بود خوابش برد . صبح که بیدار شد یکی از سیب ها نبود . شب

دیگر نوبت ملک بهمن پسر میانی بود او هم شب خوابش برد ، صبح که بیدار شد سیب

دومی هم نبود . شب بعد نوبت ملک محمد پسر کوچکتر رسید . ملک محمد برای اینکه

خوابش نبرد انگشتش را برید و نمک زد . نزدیکی های صبح دید دستی در هوا پیدا شد .

تا خواست سیب را بچیند ، ملک محمد شمشیر را کشید زد به مچ دست ، ولی دست

سیب را چید وغیب شد . ملک محمد رد خونی را که از دست او ریخته بود گرفت و رفت تا

رسید سر چاهی . ولی دید کسی نیست . همان جا نشست ، صبح که شد پادشاه

خبردار شد . به پسرانش گفت :« مردم یک مرغ گم می کنند هفت تا خانه سراغش را

می روند شما برادرتان گم شده سراغش نمیروید ؟» برادرها حرکت کردند رفتند دیدند

ملک محمد لب چاهی نشسته . قرار گذاشتند پسر بزرگ وارد چاه بشود ببیند چه خبر

است ؟ ملک ابراهیم را با طنابی تو چاه کردند چند ذرعی که پایین رفت گفت :«

سوختم، پختم » کشیدنش بالا . ملک محمد گفت :« من می روم اما هر چه گفتم

سوختم پختم نکشیدم بالا » طناب را به کمر بست داخل چاه شد هر چه گفت :«

سوختم ، پختم » گوش ندادند . رفت پایین دید خون ریخته ، رد خون را گرفت رفت دید

دختری نشسته که به ماه می گوید تو درنیا که من درآمدم .



سر یک نره دیو هم روی زانوی دختر است . به دختر گفت :« تو کی هستی؟» دختر گفت

:« من همان سیبم . این دیوها سه برادرند که دوتای آنها در اتاق دیگرند خواهران من

هم پیش آنها هستند ......

دنباله داستان در ادامه......



ادامه مطلب...
ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۱٤

 

استاد

 

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که

وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد.استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق

کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار

ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است!!


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست

ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست .شاگرد دیگری دستش را

بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟ استاد پاسخ داد: البته .شاگرد

ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟


استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟


مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به

سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را

بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد .شاگرد ادامه داد : استاد

تاریکی وجود دارد؟


استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد


شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن

نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان

تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد .در آخر مرد

جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟


استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز

می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده

میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد

وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست


و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان

را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر

خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه

آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که

وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید...


آن مرد جوان آلبرت انیشتین بود!



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۱۳

 

بهترین داستانهای ایرانی|takpar.co.cc

 

گاو ما ما می کرد ، گوسفند بع بع می کرد ، سگ واق واق می کردو همه با هم فریاد

می زدند:

حسنک کجایی ؟؟؟

شب شده بود اما حسنک به خونه نیومده بود،حسنک مدت های زیادی بود که به خونه

نمی اومد،حسنک به شهر رفته بودو اونجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کرد.

هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زد،موهای

حسنک دیگه مثل پشم گوسفند نبود چون به موهای خود ش سشوار می زد،دیروز که

حسنک با کبری چت می کرد،کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته

کبری تصمیم گرفته بود حسنک رو رها کنه و دیگه با اون چت نکنه چون با پتروس چت

میکرد،پتروس همیشه پای کامپیوترش می نشستو چت می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشتش درد می کرد چون زیاد چت کرده بود،اون

نمی دونست که سد تا چند لحظه ی دیگه میشکنه، پتروس در حال چت کردن غرق

شد.

برای مراسم دفنش کبری تصمیم گرفت با قطار به اون سرزمین بره اما کوه  کنار ریل

ریزش کرد

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت،ریزعلی سردش بود و دلش نمی

خواست لباسش رو در بیاره ، ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت،قطار

به سنگ ها خورد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار همشون مردن.

اما ریزعلی بدون توجه به خونه رفت.خونه مثل همیشه سوت و کور بود.الآن چند سالی

میشه که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمون ناخونده نداره حتی مهمون خونده هم

نداره. حوصله ی مهمون رو هم نداره . اون پول نداره تا شکم مهمون ها رو سیر کنه.

اون تو خونه تخم مرغ و پنیر داره اما گوشت نداره .

کلاس بالایی داره فامیل های پولداری داره ولی آخرین بار که گوشت قرمز خرید

چوپون دروغگو بهش گوشت خر فروخت،اما اون که از چوپون دروغگو گله نداره چون دنیای

ماخیلی از این چوپونا داره به همین دلیله که دیگه تو کتاب های دبستان اون داستان

های قشنگ وجود نداره.



ارسال توسط تک پر

سلامی دوباره به دوستای همیشگیه خودم انشاء الله خوبینو سرحال

این کتاب یه کتاب فوق العاده تاثیر گذار بوده رو اون کسایی که خوندنش

البته به گفته نویسندشبازنده

این کتاب داستان چند تا دوست دوران دبیرستانه که بعد از فارغ التحصیل شدن

دور هم جمع میشنو از زندیگیشون و اتفاقاتی که براشون افتاده میگن

حالا ببینم واقعا کی پنیر منو جابجا کرد؟سوال

دانلود تو ادامه



ادامه مطلب...
ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/٧

بدون شک خداوند در برابر فرشتگان خود به خلق انسان هایی که علی رغم مواجهه با

سختی ها و مشکلات فراوان بر ایمان و باورهای خود پابرجا مانده و راه رسیدن به قلل

مرتفع موفقیت را می پیمایند ، می بالد

ماجرایی که می خوانید ، داستان واقعی زندگی یکی از همین انسانهاست که در تلاطم

امواج زندگی نه تنها امید خود را از دست نمی دهد بلکه مصصم تر از گذشته به تلاش

خود برای رسیدن به آرزوهایش ادامه می دهد

شاید به جرأت بتوان گفت : مینا گوهری صاحب سایت کانون آگهی و تبلیغاتی پارسیان

در حال حاضر ثروتمندترین دختر جوان ایرانی است ، درآمد سالیانه دانشجوی 24 ساله

رشته مدیریت یکی از دانشگاه های علمی کاربردی ایران ، اکنون بالغ بر 3 میلیون دلار

است . وی علاوه بر تحصیل در رشته مدیریت ، در فعالیتهای انسان دوستانه فراوانی نیز

شرکت می نماید و مطابق وصیت پدرش یک چهارم از درآمد ماهیانه خود را به این امر

اختصاص می دهد

ماجرا به دو سال پیش بر می گردد . مینا که دارای مدرک کاردانی معماری است به دلیل

عدم حمایت مالی خانواده است

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/٧

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید:

چرا گریه میکنی؟

 

هیزم شکن گفت:

تبرم توی رودخونه افتاده

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:

آیا این تبر توست؟



ادامه مطلب...
ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۳

یک روز خوب تابستونی بود

از خونه زدم بیرون

رفتمو رفتمو رفتم رسیدم به یه کوه

نقاشی

رفتم که ازش برم بالا

 

نقاشی

 

ولی هر چقدر تلاش کردم نتونستم ازش بالا برم

 

نقاشی

نشستم روزمین

به کوه گفتم:

آهااااای....هوی......با تواُم..

تو خیلی بلندی یا من تنبلمتعجب

ولی کوه که حرف نمیزنهچشمک

ولی حرف زد

گفت از خودت بپرس

گفتم باشه

فرشاد تو تنبلی یا کوه بلنده؟

_فرشاد:کوه بلنده

به کوه گفتم تو بلندی

گفت باشه پس برو هر وقت بزرگ شدی بیاناراحت

راهمو گرفتمو از کوه دور شدم

نقاشی

رفتمو رفتم رسیدم به یه رودخونه

نقاشی

رفتمو خم شدم تا آب بخورم

نقاشی

آب که خوردم پاشدم برم

یه دفه به کلم زد ازش بپرم.....بقیه تو ادامه



ادامه مطلب...
ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۳٠

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

داستان

 

 



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢٦

بهترین داستانهای ایرانی|takpar.co.cc

 

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک  لیوان آب

برایش آورد . پسر بچه پرسید : یک بستنی میوه ای چند است . پیشخدمت پاسخ داد :

۵۰ سنت .پسر بچه دستش را در جیبش برد و  شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:یک

بستنی ساده چند است ؟ در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند

و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: ۳۵ سنت. پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:

لطفأ یک بستنی ساده؟ پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت . پسرک نیز

پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه

دید شوکه شد . آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، ۲ سکه ۵ سنتی و ۵ سکه ۱ سنت

گذاشته شده بود . برای انعام پیشخدمت



ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.


یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر

قدم مى‌زدن.....بقیه در ادامهچشمک



ادامه مطلب...
ارسال توسط تک پر
تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

طفلکی....

آخ.....آخ.....آخ.....

داره له میشه تو بغلش ولی به روی خودش نمیاره

دستشو گذاشته جلوی دهنش آخ....آخ.....آخ......طفلک نکنه خفه بشهنگران

تازه همرنگ هم نیستنتعجب

آخه این انصافه ه ه ه؟؟؟

لااقل دستتو بکش بذار نفس بکشه نمیتونه که جیغ بکشه

مثل اینکه روتختنوزیر تشک!!

چه سیبیلی داره آخ....آخ....آخ.....

برو

برو عکسشونو تو ادامه مطلب ببینچشمک



ادامه مطلب...
ارسال توسط تک پر
آخرین مطالب